همه حرف هايم دروغ بود ، باور كن !!

دستانم مي لرزد وقتي دست هاي بيماري را مي گيرم و برايش از اميدواري و زندگي بهتر بعد از عمل جراحي اش و يا آنژيوگرافي مي گويم ، دلم مي گيرد . اشك در چشمانم جمع مي شود وقتي گريه هايشان را مي بينم و نميدانم با چه زباني برايشان مي گويم كه كمي آرام مي گيرند ! و همين جاي خوشبختي ست . از اميد مي گويم وقتي خودم نااميدم ! خدايا درون قلب من چه غوغايي ست كه با تلنگري اشك از چشمانم جاري ميشود ...

هنوز دستم مي لرزد و توانايي نوشتن ندارم ، و ميدانم براي همين اينقدر پرم ! دستم از سنگيني قلبم نمي كاهد .. نمي خواهد حتي يك لحظه مرا كمك كند . زماني بود كه با داستان هايم و كتاب خواندن و نوشتن و كلاس و جلسه ادبي و غيره آرام ميشدم و چه خوشبخت بودم آنزمان . الان ماه هاست دست به قلمي درست نزده ام و همين آزارم ميدهد مثل كنه تمام تنم را ميخورد و دوباره غم هايم شروع ميشود . اما ميدانم كه مينويسم همين ماه ها خواهم نوشت و خواهم زيست و دوباره از زيستن برايت مي گويم ... به شكلي ديگر ، به بهانه اي متفاوت

لرزش دستم به دو انگشت كوچكم رسيده است ، بعد از بيمارستان بهت زنگ زدم خواستم ببينمت تا حرف آخر و تكليف آخر مشخص شود جوابم را درست ندادي و گفتي فرصت بدهم تا اوضاع روحي ات بهتر شود !! ولي گفتي همه چيز تمام شده .. گفتم ميدانم فقط يك فرصت كوتاه براي يك حرف من و تو سكوت كردي و ميان سكوتت نفس هاي عميق ات را ميشمردم كه چطور در بغض فروخفته ات خفه شان مي كني ..آه كه چقدر مغروري و نه غرور از سر زيبايي كه از سر لجاجت .... حتي اشك هايت را هم پنهان كردي اما من كه آنها را ديده ام ....

خواستم دست هايت را بگيرم و كمي از بار غصه هايت كم كنم . من زيادي مهربانم آيا يا احمق ؟ من فقط خواستم كمي در لحظه هايت گريه كنم و حتي وقتي ديگر دوستم نداري و ديگر نميخواهي بمانم من فقط خواستم به تو كمكي كرده باشم .

و اين را بلند مي گويم تا سايه و سايه هاي ديگر هم بشنوند : اين نهايت حماقت من بود كه در دياري عشق را مي طلبم كه روي قلب هاي مردمانش هم ميله هاي فلزي كاشته اند !

86jrp6v.jpg

هيچ نمي گويم من ، هيچ نمي خواهم من

چه اگر لب زنم و اگر خواسته ام برشمرم ، همه قلبم چون انار له شده اي در كف سينه ام مي تركد .

و من ميترسم از خون صورتي رنگ نوك سينه هايم

دست هايم مانع لمس تنت روي تنم میشود

لب هايم هوس فروريختن طعم زبانت دارد .

شاخه اي مي شكند در پاييز منم آن شكوفه اش
تو نشكستي مرا ، كه من فقط يخ زده ام
و هنوزاميد به رستن دارم ..
بي تكان سر انگشت تو بر تنم
و بدون لحظه هاي باهم بودن
مجبور به زيستنم ..
سخت ست ، ميدانم
اما من دختر بادم ...
به دستان سردش بيشتر از دستان گرم تو اعتماد دارم
دختر باد و آتشم من
و ميدانم كه اينبار هم بايد زيست

رفتنت باور من نيست ! باور كن

گريه ام از رفتن تو نيست ! باور كن

بوسه هايم همه باد هوا بود و هدر شد ..
دل و احساسم همه زير و زبر شد ، باورم كن .

ن . ن : عنوان پستم فكر كنم ميتونه چيزهايي رو راجع به احساس واقعي ام و اين مغز آشفته ام بيان كنه ! ...

/ 18 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسلم

سلام مريم جان باز دلتنگی ... باز غم ... و باز تکرار ...؟؟؟؟؟؟؟ منم خوشحال ميشم ببينمتون ... ما هميشه به ياد دوستای قديميمون هستيم.

مجيد

مریم جان اگه انتخابی آگاهانه و ازسر منطق باشه هیچ وقت پشیمونی به همراه نمی آره .......قدر خودت رو بدون چون ارزشت بیشتر از اینهاست

هنگ بزرگ

بيا پيشم، تنها نمونم، ميخوام تا ابد واست بخونم... ميخوام بگم عشق پر زده، تو دل من کلی غم زده، اگه بيای بمونی پيشم تا ابد راضی ميشم.... سلام مريم عزيزم... منو ببخش که کمتر ميتونم بيام اينجا و باهات حرف بزنم... ميدونی، روزها دارن مثل برق و باد ميگزرن و من ه روز به دنبال ديروز ميدوم! نميدونم چرا ولی از فردا ديگه خسته شدم،خوشا به حالت که تو از جنس باد و آتشی ولی من از جنس خاک هم نيستم! يک ذهن خاکستری و بی رنگ!! يادته! آسان ميشود شکست، آسان ميشود بهم ريخت و آسان ميشود قلب کسی را در ميان سنگ دان زمان نابود کرد، اما قلبی را نظاره کردن، بی آنکه آذرش دهی سخت است، مثل گرفتن، پروانه ای در مشت... خيلی دلم ميخواست باهات بيشتر صحبت کنم، ولی افسوس مجالی نيست... همیشه چوپ اشتباهاتی رو میخوریم که روزی فکر میکردیم بهترین راه است... شاد زی...

بهروز

سلام.پست جالبی بود ولی چرا اینقدر غم ... درسته زندگی زندون سرد کینه هاست ولی باور کن در شهر بدان هم تصویری از انسان خواهی یافت .یه سر به ما هم بزن هر چند که مطالبمون خیلی باهم فرق داره ولی نظرت رو درباره ی تبادل لینک بگو...

گلی

سلام دوست جون من دانشجوی روان شناسيم خوشحالم که کامنتم مورد توجهتون بود شما هم قلم خيلی خوبی دارين واقعا لذت بردم.

گلی

من تورا دوست دارم.تو ديگري را و ديگري من را ........... و همه ما تنها هستيم

مترسک فيلسوف

يه سری خاطره ها يادم آوردی............ ياد خودم بخير....مرسی ازت

نعشگی

سلام به من هم سر بزن تازه وبلاگ شما رو ديدم درود بر داريوش بزرگ مرد صدا

مهتاب

سلام مريم خانوم گل چند وقتيه كه سري به ما نزدي ! دلمون تنگ شده برات خانومي